درويشي را ضرورتي پيش آمد . گليمي از خانه ياري بدزديد.حاكم فرمود كه دستش ببرند.صاحب گليم شفاعت كرد كه من اورا بخشيدم. گفتا به شفاعت تو حدشرع فرو نگذارم. گفت آنچه فرمودي راست گفتي وليكن هركه از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد.هرچه درويشان راست وقف محتاجان است. حاكم دست از او بداشت و ملامت كردن گرفت كه جهان برتو تنگ آمده بود كه دزدي نكردي الا از خانه چنين ياري؟گفت اي خداوندا نشنيده اي كه گويند خانه دوستان بروب و در دشمنان مكوب.
اما اينكه چرا اين پست را از گلستان چيده ام دليلش اين بود كه "اين سخن سعدي تواند گفت و بس "و اينكه مقصودم چه بوده است عاقلان دانند.تا پست بعدی...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 23:29  توسط احسان الهي فر
|
