
*در صورت واضح نبودن بعضی سطرها آنها را selectکنید.
سيزيف برقله ( مروري بر" بيگانه" اثر آلبر كامو)
"مادرم امروز مرد شايد هم ديروز.نمي دانم.تلگرامي بدين مضمون از خانه سالمندان دريافت داشته ام".اين شروع رخوتناك متعلق به بيگانه اثر جاودانه آلبركامو(Albert Camus).نويسنده بزرگ فرانسوي است.در اين نوشتار قصد دارم كاوشي در هزارتوهاي اين رمان داشته باشم.در واقع هدف اصلي غور در اين اثر است، اما چون آثار كامو آثاري انديشه محور هستنددر طول اين مكاشفه براي نشان دادن اينكه انديشه اين نويسنده تا چه حد درنوشته هاي مختلفش مسير يكساني را مي پيمايد نقبي هم به بعضي كارهاي ديگر كامو مي زنم.مورسو قهرمان بيگانه كارمند يك اداره است .زندگي او دچار روزمرگي خاصي است كه اورا به سوي مرزهاي بيهودگي مي كشاند.آنچنان كه باشنيدن خبر مرگ مادرش در خانه سالمندان رفتاري غير قابل تصور را بروز مي دهد و خمي به ابروي سطرهاي داستان نمي آورد.در طول داستان او اين برخورد را با وقايع و اشخاص ديگر هم به نمايش ميگذارد.او در يك درگيري عربي را مي كشد و بعد از محاكمه اي كه قسمت مهمي از رمان است به اعدام با گيوتين محكوم مي شود.بيگانه رمان تنهايي و تكرار است.تنهايي ابدي انسانها كه عصاره اش در قالب متن ،جوهره داستان را تشكيل .مي دهد.تنهايي فرصتي است براي باخود بودن و مقايسه "خود" ديروز با "خود " امروز و پي بردن به مكررات روزمره كه نوعي از پوچي را تداعي مي كند.اين مفهوم را مشخصاً در اثر ديگر كامو يعني "افسانه سيزيف" هم مشاهده مي كنيم.سيزيف توسط خدايان محكوم مي شودكه تاآخر عمر صخره اي را به بالاي قله بكشاند و بعد از پايين انداختن آن دوباره اين كار را انجام بدهد.اين احساس بيهودگي بدترين مجازاتي ست كه انسان بايد تحمل كند.به قول سارتر ،افسانه سيزيف مفهوم بيهودگي و بيگانه احساس آن است. بيهودگي و تكرار در لابلاي متن بيگانه حضور پررنگي دارد.چه در انديشه منسجم راوي و چه در رشته آكسيون داستان.مورسو هربار با مراجعه به منزلش با سالامانوي پير مواجه مي شود و او هر بار از گم شدن سگش مي گويد.حتي بعد از اينكه سالامانو به كلانتري مراجعه مي كندجوابي دريافت مي كند كه مارا از جزء داستان(عادي بودن گم شدن يك سگ) به كل آن(يكنواختي و وقايع تكراري دنيا ) ارجاع مي دهد.
"كلانتري جواب داده بود:از اين حوادث اثري نمي ماند زيرا هرروز نظير آن زياد اتفاق مي افتد". اين مساله در طول رمان متناوباً تكرار مي شود.يعني نويسنده ما را در طول اين مسير همراه خود مي كشاند و هرچند وقت يك بار به خاطر اينكه از اصل مطلب غافل نشويم دوباره گوشزد مي كند.
"فكر كردم كه اين يكشنبه هم مانند بقيه يكشنبه ها گذشت و مادرم اكنون به خاك سپرده شده است و فردا دوباره سر كار مي روم و از همه اينها گذشته هيچ تغييري حاصل نشده است".
مورسو در طول روايت درون خواننده به سر مي برد.بعيد مي دانم بعد از كشتن عرب هيچ يك از ما خوانندگان اضطراب و تنشي را در خودمان تجربه كنيم كه شايسته رخ دادن قتلي به دست قهرمان است.اين مسير قبلاً براي ما هموار شده است و كامو هوشمندانه صحنه قتل را لابه لاي اتفاقات ديگر كه اهميت خود را از دست داده اند مهار مي كند.او اين رفتار را در حضور "ماري" در داستان هم نشان مي دهد.در واقع ماري شخصيتي كنترل شده است كه در طول داستان كجدار و مريز حركت مي كند.نويسنده سعي مي كند هم عدم دلبستگي جدي مورسو به ماري را در طول رابطه حفظ كند و هم اينكه اندك تعلقي براي اين ماجرا قائل شود تا هنگامي كه مورسوبه ديوارهاي زندان خيره مي شودچيزي كوچك و كم اهميت اما داراي وجود خارجي همچون ماري را مشاهده كند.همانطور كه در ابتدا اشاره كردم آثار كامو آثاري انديشه محورند و شخصيتها به هيچ وجه قصد خودنمايي ندارند.به عنوان مثال مادر كه حداقل توصيفات در موردش به كار رفته در پايان داستان و آشكار شدن اين كه در انتهاي عمرش" نامزد گرفته است"بار زيادي از تفكر رمان را به عهده مي گيرد.اگر به تئوري كوه يخ همينگوي اعتقاد داشته باشيم، سهم عمده هفت هشتمي از داستان كه در زير آب قرار دارد به پشت پرده شخصيتها تعلق دارد.مثال ديگر شخصيت كشيش است كه در انتهاي داستان موفق مي شود يك بار با مورسو هم كلام شود و در طول همين ديدار كوتاه ورق مهمي از بصيرت نويسنده را به خواننده ابراز مي كند. در قسمتي از محاوره كشيش در مورد پاك نشدن گناه مورسو حرف مي زند و او جواب مي دهد:"من نمي دانم گناه چيست و آنها فقط به من فهمانده اند كه مقصرم".ناچيز جلوه دادن وقايع و مفاهيم در اين جمله نيز مشهود است.بي شك در ذهنيت شكل گرفته بشر كلمه "گناه" بسيار بزرگتر است از "قصور" وكامو اين بديها را تا حدي زميني تنزل مي دهد.همان كاري كه با نيكي ها در رمان" طاعون" مي كند.در طاعون كشيش پرپانلو به خاطر ياري طاعون زدگان براي دكتر ريو طلب سعادت مي كند اما ريو اظهار مي كند كه سعادت مفهوم بزرگ و دور از دسترسي ست و او فقط به سلامت جامعه مي انديشد.در اينجا هم مفهوم ظاهراً بزرگ و آسماني سعادت به مفهومي كوچكتر و زميني همچون سلامت تقليل درجه مي دهد.يعني او نيكي ها و بدي ها را مانند هم خفيف جلوه مي دهدتا جهاني را بسازد كه اگر اهميتي دارد تنها به خاطر همين نيكي ها و بدي هاي كوچك بشري است. مي توانم اينگونه مثال بزنم كه كامو همه هستي را زير يك عدسي مقعر كشانده است تا ميدان ديد ما قادر باشد آن را در بر بگيرد .صحنه دادگاه به خوبي دادگاه بزرگ بشريت و سرنوشت را تداعي مي كندكه آن سوي عدسي ايستاده است.
از لحاظ سبك شناسي هم بيگانه اثري در خور تمركز است و به خوبي مي تواند در ميان آثار كامو نماينده ي برخورد اين نويسنده با متن باشدنثر شاعرانه كه توانايي او را در جذب خواننده نشان مي دهد يكي از مولفه هاي قابل تامل است:"پياده رو هايي كه از آدم و روشنايي پرشده بود" يا "از اينكه درك كردم دنيا اين قدر شبيه من است و بالاخره اين قدر برادرانه است احساس كردم خوشبخت بوده ام".
كوتاهي جملات هم ابزاري ست براي رسيدن به هدفي كه من اسمش را كسالت متن مي گذارم و سوالات عميق هم براي اينكه مخاطب دست خالي از لاي بندها بيرون نيايد:" در دادگاه من گوش مي دادم و مي شنيدم كه مرا باهوش و زيرك مي دانند اما به خوبي نمي فهميدم كه صفات يك مرد عادي چگونه مي تواند در مورد يك مقصر بار خردكننده اي به شمار بيايد"
نقطه اوج رمان بند پاياني آن است.زماني كه فقط چند ساعت به اعدام مورسو باقي مانده است.او زندگي را تحقير مي كند اما نفي نمي كند به عبارتي زندگي حتي در مرگهاي او جريان دارد."براي اينكه همه چيز كامل باشد و براي اينكه خودم را كمتر تنها احساس كنم برايم فقط اين آرزو باقي مانده بود كه در روز اعدامم تماشاچيان بسياري گرد آيند و مرا با فريادهاي پر ازكينه خود پيشواز كنند"
كامو در يادداشتهايش اعتقاد دارد كه سيزيف با رها كردن صخره از بالاي قله خوشبخت مرده است وتنها شاديهاي كوچكي همچون ديدن برق سنگها در شب براي بودن انسان دليل خوبي ست.همانگونه كه مورسو در آخرين ساعات عمرش اين شادي كوچك را در خيل افرادي مي بيند كه به ديدن مراسم اعدامش مي آيند.شادي كوچكي كه كفايت مي كند او بعد از رها كردن صخره عمرش از از بالاي پله هايي كه به گيوتين ختم مي شوند، خوشبخت بميرد.
پ ن:این مقاله برای دوستانم در "تردید" نوشته شده است.