تبليغاتX
پيامبري در زاگرس

پيامبري در زاگرس

شعر

   با اجازه ی آقا

         راه زیادی طی کرده تا به مقصدش رسیده بود . با نفس هایش سمفونی خسته کننده ای را به راه

         انداخته بود ، دید نی بودند و شمردنی .ایستاد ، چشمانش چرخی زد. دیوار بلند و نرده های   نزدیک به هم. مردی بلنند قامت با لباسی مشکی کنار در و دیوار و نرده ایستاده بود .با سرعت از کنار مرد رد شد و به داخل محوطه رفت .

- کجا

- هیچ جا . . . خوب همین . . . جا

نگاه مرد از پای پسر تا توی چشمانش یک متر و چند سانت بالا رفت .

- برو ولی خرابکاری . . .

- نه ! ! !

با سرعت دور شد .1و2و3  نفس هایش حساب بازی می کردند.با نگاه اطراف را گشتی زد . سرش را بلند کرد و چشمش به گنبد زرد طلایی افتاد برق طلایی گنبد توی چشمانش منعکس شد و ناگهان . . . زانوی شلوارش پاره شد بلند شد . خودش را تکاند و کمی اطراف را پایید . هوا تاریک شده و محوطه خلوت تر از همیشه بود . با سرعت به جایگاه کبوتر ها رفت . انگار به جزیره ی گنج رسیده باشد . لبخند براقی زد . سرش را به طرف گنبد چرخاند و گفت : می بخشید آقا، با اجازه ، قبلاَ هم حرف زدیم . وردی خواند لباس  نازکش به تنش چسبیده بود . کبوترها اوج می گرفتند وروی گنبد فرود می آمدند . سیم خاردارها مثل دیواری کوتاه و خشن جلویش قد علم کرده بودند.  نگاهی به گنبد آبی و گنبد زرد طلایی انداخت ددستانش را باز و بسته کرد و دو کیسه ی پارچه ای از جیبش بیرون آورد دستها را درون آنها کرد و آرام آرام از سیم های خاردار بالا کشید

- آخ

- آخ

- آخ

. . . صبح امروز جلوی چشمش رژه می رفت . صدای مادرش توی سرش می پیچید و انگار چشم هایی آن طرف سیم خاردارها با او حرف می زدند :

- حالا میاری

- آره میارم ماما ،حتماَ میارم یا می فروشم یا سالم میارم برات .

- دزدی نکنی؟؟

- نه بابا ، اجازه گرفتم ، از خود آقا

به گنبد نگاه کرد. حالا از سیم خاردارها بالا کشیده بود . با جهشی به وسط گندمها پرید . لحظه ای دلش هوس کبوترهارا کرد اما به مادرش گفته بود نان می آورد .

اخمی کرد : نون  کبوتر می خوام چیکار ؟!

حالا وسط طلاها ایستاده بود ولی انگار رنگ گنبد ا ز رنگ طلایی گندمها زردتر بود و طلایی تر . مشت و مشت تند و تند دانه های گندم را درو می کرد و درون کیسه های پلاستیکی که با خودش آورده بود می ریخت. قسمتی از محوطه تاریکتر بود و او با خیال راحت چند کیسه پر کرد. دستانش برای برداشتن مشتی بیشتر بی قراری می کردند . کبوترها آن بالا چرخ می زدند و شاید دوست داشتند مثل پرنده های عام الفیل پسرک را سنگ باران کنند . سه کیسه پر کرده بود . نگاهی دزدانه به گنبد انداخت. چند مشت گندم بی میل از کیسه بیرون آورد و روی زمین ریخت . کیسه ها را به آن طرف پرتاب کرد و خودش از همان راهی که آمده بود بازگشت سیم خاردارها خشن روی بدنش دست می کشیدند و انگار نوازشهایشان با نفرت همراه بود . کیسه ها را برداشت  ، شلوارش را تکانی داد . سرش را هنوز برای ادای احترام به طرف گنبد نچرخانده بود که روی هوا بلند شد .توی دستهای دیو مانند مرد نگهبان دست و پا می زد ، تند و تند . لحظه ای حواسش با جهشی به خانه شان رفت . مادرش گفت :

- کجا میری ؟؟

- می رم نون بیارم ، پول بیارم .

- آقا ولم کن ؛ ولم کن آقا ، آقا ،آقا و آقای آخرش با اشکهایش جاری شد . حالا گنبد را تار می دید .

- چی ولت کنم !؟ دزدی از حرم امام خجالت داره ؛ آخه این نون هم خوردن داره ؟؟

- من هم به برادرت گفتم که این نون خوردن نداره ، اون هم گفت : وقتی چیزی واسه خوردن نیس همه چی خوردن داره .

- خوب حالا بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار زار گریه کنن .

بهش گفتم کجا میری پسر ؟ گفت : هیچ میرم نون بیارم، جون بیارم .

مرد سعی کرد کیسه های پر از گندم را از پسرک بگیرد ولی پسر انگار ارث و میراث پدری اش را چسبیده باشد آنها رابا چنگ و دندان گرفته بود .

بهش گفتم بیا از خر شیطون پیاده شو . گفت : خر سواری که بد نیست ، اون هم خر مفت و مجانی!

پسر باگوشش بالا می رفت و با آن هم پایین می آمد پایین آمدنش سخت تر از بالا رفتنش بود . توی گوشش هنوز صدا می داد .

آره اون هم رفت نون بیاره اما سر از زندون دراورد .

تکانی خورد : آقا گوشم رو کندی !! حرفهای مرد تمام شده بود و او را کشان کشان به طرف جایی

 

پسرک نامعلوم می بردند . پسر برگشت نگاهش را به گنبد گره زد . گنبد توی چشمانش لرزید و ستون های آن تکانی خوردند چشمانش نگاه گله مندش را از گنبد  بر گرداندند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:54  توسط احسان الهي فر  |